«تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»

اژدها وارد می شود

اِسمش کمال بود.پسرحاجی بود امّا دل ودماغ تجارت نداشت.ظاهرا”توی حجره فرش فروشی باباش کار میکرد ولی اللهُ اعلم!!! حاجی بنده خدا،دلش خوش بود پسرداره. آورده بودش وردست خودش بلکه راه ورسم کسب وکارویادبگیره،بتونه گیلیم خودش و ازآب بکشه،فردا پس فردا که حاجی سرش وگذاشت رو زمین،کاسه چه کنم دستش نگیره،دوره بیافته به گدایی ولی… خیلی وقتا حاجی توخلوت خودش به این فکرمی کردکه چرااین همه دعا ودوا دکترافاقه نکرد؟آخه جایی نبود که نبرده باشنش.دریغ ازذره ای تکون.سیخ تولاک خودش بود.شایدم حق باطوبی خانم زنِ حاجی بود ،آه ونفرین یه مشت آدم بیچاره دامنشون روگرفته بود! ولی نه!طوبی خانم ازاین حرفا زیاد میزنه.مثلا”چندروزپیش،گیر سه پیچ داده بودکه بچّم چشم خورده.حاجی هم راست می رفت،چپ می اومد،مدام بد وبیراه می گفت. آخه زن،این چه چشمیه که همه خلق با یه تخم مرغ از شرش خلاص میشن،اون وقت شازده پسر ما،با کلی دعای چشم زخم وهزارتاشونه تخم مرغ وشترمرغ و…دری وری نگو زن!!! بیچاره حاجی!ازاون روزی که کمال اینجوری شده یعنی تواین یه سالی که گذشته،کاردش بزنی خون چرب وچیلیش بیرون نمیاد!غذا ازگلوش پایین نمیره!حالا مگه اینکه کله پاچه ای،چارسیخ جیگری چیزی باشه!!!شده یه تیکه استخون!هی طوبی خانم بهش میگه حاجی با خودت اینجورنکن امّا چه فایده حاجی بیدی نیست که با این بادا بلرزه! ماشاالله بزنم به تخته پنجاه منِ تبریزه! این قدرظاهربین نباشید.درسته از بیرون که نگاه می کنید،حاجی روبی خیال می بینید ولی این جورام نیست که فکرمی کنید. دیدتون رو عوض کنید،مثلا”به جای اینکه به شکم بر آمده اش نگاه کنید ،به…به…چه می دونم به یه جای دیگش نگاه کنید!!!مثلا”قلبی یا…یاهرجای بهتری که سراغ دارید. به خدا حاجی خیلی غصه می خوره ولی دروغ نگم چند برابرشم دیزی ،کباب سلطانی واگه طوبی خانم اجازه بده هراز گاهی کله پاچه می خوره. نوش جونش!چی کار باید می کرده که نکرده؟نه شمابگید؟ حاجی کم نذاشته. خلاصه حاجی وطوبی خانم، توی یه سالی که کمال اینجوری شده،همین که توخودشه،باهیچکی حرف نمیزنه،کم غذاشده،حتی گلاب به روتون بعضی شبا خودشو خیس میکنه، یه چشمشون اشکه ویه چشمشون کاسه خون!!! اغلب کمال صبح خیلی زود ازخونه می زد بیرون ونزدیکای ظهرسرو کلش پیدا می شد. حاجی هم ازترس اینکه اوضاعش از اینی که هست بدتر نشه ،کاری به کارش نداشت. تعقیبشم کرده بود ولی هردفعه مثل جن آب می شد میرفت تو زمین!!! تو تعقیب حاجی همیشه بازنده بود. یه روزصبح،که طوبی خانم با کلی امید وآرزو راهی امامزاده شده بود،حاجی از خواب پرید!بعد نماز بودیاقبل نمازیادم نمیاد.ولی تاچشم طوبی خانمو دور دید، هوس کله پاچه زد به سرش.سریع شال وکلاه کرد،یه راست راسته بازارو گرفت وراهی شد.دیگه چشماش زیاد به کارش نمی اومدن!دماغ پا فیلی حاجی خودش راه رو پیدا می کرد! تارسید به کله پاچه ای ،دیگه ازخود بیخود شد ولی انگاری خیلی زود اومده بود،هنوز بساط فروش کله وبناگوش و …پهن نکرده بودند.طاقتش تموم شد،نتونست دووم بیاره.برا همین راهی مطبخ کله پاچه ای شد .داشت آب از لب ولوچش میرفت که یه هو… آقاچشمتون روز بد نبینه! کمال ابن حاجی ما،آستین بالا زده،کلاه مطبخ به سر،ملاقه به دست،چنان دیگ کله رو برهم می زد وکیف می کرد که بیا وببین!!!  امّا حاجی بیچاره چه حالی داشت؟!حاضر بود پدرش رو درون دیگ می دید ولی پسرش رو…!!!حاجی که هیچ نتونست بگه.فقط یه نعره زد .ولی همین کافی بود تا کمال یه بار دیگه گلاب به روتون، خودشو خیس کنه!!! کمال بی عقل حق داشت کم غذابشه!آخه با خوردن روزی سه دست کله،آن هم ازنوع سفارشی…!حق داشت توی لاک خودش بره! آخه آه و نفرین کلی دکتر ودعا نویس و…! تازه حق داشت خودشو خیس کنه.چه توخواب، چه تو بیداری!!!حاجی هم ازاون نعرها زدو که فقط توی فیلم اژدها وارد می شود شبیهش رو میشه دید!!!

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>